تبليغاتX
یادنامه مرحوم شیخ رجبعلی خیاط(نکوگویان) - زندگانی شیخ رجبعلی خیاط(3)

یادنامه مرحوم شیخ رجبعلی خیاط(نکوگویان)

شرح زندگانی یکی از عابدین صالح خدا که به لطف حق دارای چشم برزخی و با عالم معنا در ارتباط بود.

زندگانی شیخ رجبعلی خیاط(3)

از چپ به راست : جناب شيخ ، مرحوم شاطر نانوا ، شيخ عبدالکريم حامد قزويني شاگرد جناب شيخ ، ايستاده سرگرد حسن ايل بيگي

انصاف گرفتن در اجرت

شیخ در گرفتن اجرت برای کار خیاطی ،بسیار با انصاف بود.به اندازه ای که سوزن می زد و به اندازه کاری که می کرد مزد می گرفت.به هیچ وجه حاضر نبود بیش از کار خود از مشتری چیزی دریافت کند.از این رو اگر کسی می گفت: جناب شیخ اجازه دهید اجرت بیشتری دهم ،قبول نمی کرد.

یکی از روحانیون نقل می کند که:عبا و قبا و لباده ای را بردم و به جناب شیخ دادم بدوزد،گفتم چقدر بدهم؟ گفت: دو روز کار می برد چهل تومان. روزی که رفتم لباسها را بگیرم گفت: اجرتش بیست تومان می شود.گفتم فرموده بودید چهل تومان؟ گفت: فکر می کردم دو روز کار می برد ولی یک روز کار برد.

دیگری می گفت: شلواری بردم بدوزد .گفتم چقدر باید بدهم؟گفت ده تومان. همان وقت اجرت را دادم.موقعی که برای تحویل گرفتن لباس رفتم ،دیدم که دو تومان روی آن گذاشت و گفت:اجرتش شد هشت تومان.فرزند شیخ می گوید: روزی عبایی را که با مشتری طی کرده بود سی و پنج ریال بدوزد ،مشتری آمد و عبای خود را برد،مقداری که دور شد دیدم پدرم به دنبال او دوید و پنج ریال به او پس داد و گفت: من خیال کردم این عبا فرصت بیشتری را ازمن می گیرد ولی این طور نبود.

 

ایثار

یکی از فرزندانن شیخ می گوید :مادرم تعریف می کرد که : زمان قحطی بود،حسن و علی(فرزندان ارشد شیخ) روی پشت بام آتش کرده بودند،رفتم ببینم چه می کنند ،دیدم آن دو پوست خیکی را آورده اند سرخ کنند و بخورند!با دیدن این صحنه گریه ام گرفت ،آمدم پائین مقداری مس و مفرغ از منزل برداشتم ،بردم زیر بازارچه فروختم و قدری دم پُختک تهیه کردم .برادرم قاسم خان که شخص پولداری بود رسید دید خیلی ناراحتم ،از علت ناراحتی سئوال کرد،جریان ر ا گفتم .قاسم خان که این ماجر را شنید گفت: چه می گویی؟ شیخ رجبعلی را در بازار دیدم که صد بلیط چلوکباب میان مردم تقسیم می کند! چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. این مرد کی می خواهد ... درست است که عابد و زاهد است ولی کارش درست نیست.

با شنیدن این حرفها ناراحتی من بیشتر شد.شب که شیخ به خانه آمد، با او برخورد کردم که چرا ... و با نارحتی خوابیدم .نیمه های شب ناگاه متوجه شدم که مرا صدا می زنند که بلند شو.بلند شدم دیدم مولا امیرالمومنین علیه السلام است که ضمن معرفی خود فرمود:" او بچه های مردم را نگه داشت ماهم بچه های تو را!هر وقت بچه هایت ازگرسنگی مردندحرف بزن!"

 

ایثار نسبت به همسایه ورشکسته

یکی از فرزندان جناب شیخ نقل می کند :پدرم یک شب مرا از خواب بیدار کرد و دو گونی برنج ازمنزل برداشتیم ، یکی را من حمل کردم و دیگری را خودش.بردیم در خانه پولدارترین فرد محل خودمان،ضمن تحویل آن به صاحب خانه گفت: داداش یادت هست انگلیس ها مردم را بردند در سفارت خانه خود و به آنها برنج دادند و در عوض هر یک دانه ی آن یک خروار گرفتندو باز هم آنها را رها نمی کنند!

با این شوخی برنج ها را تحویل او دادیم و برگشتیم.صبح آن روز پدرم مرا صدا زد و گفت: محمود یک چارک برنج نیم دانه بگیر و دو ریال هم روغن دنبه،بده به مادرت تا برای ظهر دم پختک درست کند.

در ان هنگام اینگونه حرکات پدر برایمن سنگین و نامفهوم بود،که چرا آنچه برنج در منزل هست را به پولدارترین فرد محل می دهد در حالی که برای نهار ظهر باید برنج نیم دانه بخریم. بعد فهمیدم این بنده خدا ورشکست شده و روز جمعه میهمانی مفصلی در خانه داشت. 

 

ایثار شب عید

مرحوم شیخ عبدالکریم حامد نقل می کرد که: من شاگرد خیاطی جناب شیخ بودم و روزی یک تومان دستمزدم بود.شب عید نوروز ،جناب شیخ پانزده تومان پول داشت ،مقداری از آن را به من داد برنج تهیه کنم و برای چندآدرس ببرم ، بالاخره پنج تومان از آن مبلغ ماند ، آن را هم به من دادند! پیش خود گفتم:شب عید دست خالی به منزل می رود ؟ در همان وقت سر زانوی فرزندش پاره است ،لذا پول را داخل کشو گذاشتم و فرار کردم .هر چه جناب شیخ صدا کرد برنگشتم.پس از رسیدن به خانه متوجه شدم که مرا صدا می کند و با اوقات تلخی فرمود: چرا پول را برنداشتی و با اصرار پول را به من داد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:20  توسط بی نام  |